‍‍‍‍يکشنبه ۲۳ تير ۱۳۸۷ - ۱۳ ژوئيه ۲۰۰۸

 

ادبیات داستانی در تبعید و سنت پوشیده نویسی در ادبیات زبان فارسی

)متن گفتاری در کانون دوستداران زبان فارسی در کپنهاک، دانمارک و نیز در یوتوبری. سوئد)

 

نسیم خاكسار

 

گفتگو درباره ادبیات هیچوقت كهنه نمی‌ شود. هر نویسنده‌ در هر كار ادبی، چه رمان، چه داستان كوتاه، تجربه‌ای از شناخت تازه خودش را از جهانی كه در آن زندگی می كند ثبت می كند. و همین می‌تواند ایجاد پرسش و بحث تازه كند. در این متن، من از تجربه‌های خودم در ارتباط با رمان و داستان حرف می‌زنم. و آنچه را هم كه می‌خواهم بگویم در محدوده‌‌ی دو عنوان جا می‌دهم كه دامنه‌ی بحث گسترده نشود.

 

یک: داستان: ثبت رفتار آدمی.

یكی از كارهای ادبیات داستانی چه در قالب رمان و چه در قالب داستان كوتاه و بلند، ثبت رفتار آدمی است. ما از رفتارمان به خودمان آگاهی پیدا می‌كنیم. و معمولاً همین رفتار ماست كه زیر نگاه دیگران است. آن چیزهایی كه هویت ما را تشكیل می دهند و برای خودمان هم ناشناخته اند، در رفتارمان است كه متجلی می‌شوند. نگاه كنید به انواع پژوهشهائی كه مردم جهان برای شناخت از یكدیگر دارند. این مطالعات قلمروهای مختلفی را شامل می شود. برای نمونه، تحقیق و مشاهده آداب غذا خوردن مردم كشورها، جشنها، مراسم سوگواریها، تفاوت نوع لباس پوشیدن مردم درنواحی مختلف، چه در سطح جهان و چه در سطح یك منطقه و یك كشور. شكلهای متفاوت اینگونه رفتارهای جمعی، برای هر گروه هویتی می سازد كه بقیه مردم جهان از همان طریق، افراد آن گروه را شناسائی می‌كنند. ادبیات داستانی در ادامه همین نگاه، بخشی از رفتار فرد را ثبت می‌كند كه هم، برخاسته از رفتارهای جمعی است كه در آن بالیده و هم، تجلی ذهنیات او و آنچه‌هائی‌ست كه در تاریكیهای ذهنش می‌گذرد و در ارتباط است با واقعیات پیرامونش. و چون این ثبت و ضبط كلی نیست و جزئی است، سبب شناخت فرد به هویت خودش می شود. در داستان این امكان برای فرد خواننده پیدا می‌شود كه خودش را از دور و با فاصله ببیند و به چهره‌ی خودش كه در عبور از ذهن نویسنده در داستان بازتاب پیدا كرده است، از دور نگاه كند. این تجربه‌ی با فاصله خود را در داستان دیدن، اتفاقی است كه هم برای نویسنده آن داستان رخ می‌دهد و هم برای خواننده. و هرچقدر این اتفاق حاصل كوشش فكر و پویائی تخیل و برخوردار از شكیبائی ببشتر باشد، صمیمیت و دقت بیشتری به كار یا اثر می‌دهد. و چهره‌ای نیز كه از فرد در داستان خلق می‌شود، تازه و نو است.

حالا اگر این فرد در ایران زندگی می‌كند مسلم است كه در آن محیط، نوع دیگری از رفتار از خودش نشان می‌دهد. در آنجا امکان دیدار مداوم و روزانه با افراد یك كشور دیگر و تجربه زیستن با آنها برای کسی پیش نمی‌آید و اگر هم اتفاق بیفتد نادر است. برای مثال نوشتن داستان كریستین و كید، اثر گلشیری، از موارد استثنائی و اتفاقی است. اما برای فردی ایرانی كه در بلژیك و یا هلند و در دانمارك زندگی می كند، برخورد روزانه با مردم این كشورها عادی و معمولی است.  ادبیات داستانی در خارج از كشور با ثبت برخوردهای او، در اینجا، به بخشی دیگر از هویت فرد ایرانی دست‌می‌یابد كه امكان بروز و دستیابی به آن برای  فردی كه در ایران زندگی می‌كند میسر نیست.

 

دوم: ادبیات داستانی چون آینه كردار


این بحث از دل بحث اول ییرون می‌آید. وقتی قرار است ادبیات داستانی رفتار آدمی را ثبت كند، آنوقت داستان یا رمان كاركردی آینه گون پیدا می كند. بیخود نیست كه استاندال در كتاب سرخ و سیاه می‌نویسد:

رمان آینه‌ای است كه به سرراهی به گردش درمی‌آید. گاهی رنگ زمرد مانند آسمان و گاهی گِل ِ‌ لجنزارهای راه را به شما نشان می‌دهد. و شما به كسی كه آینه را در سبد خود بر دوش دارد تهمت می‌زنید كه هرزه و فحاش است. آینه‌ی او لجن را نشان می‌دهد، و شما آینه را به تهمت می‌گیرید. در صورتی كه بهتر این است كه بروید تهمت را به جاده ای بزنید كه لجنزار است و از آن بیشتر به آن بازرس راه بزنید كه جلو تجمع و ركود آب و تشكیل لجنزار را  نگرفته است. (‌ص 183 سرخ وسیاه . به ترجمه عبداله توكل )

با  فرض آینه بودن داستان، این را باید اضافه كرد كه رمان فقط كردار آینه دارد. اما آینه نیست. یعنی فقط همان را كه در ظاهر هستی، نشان نمی‌دهد. بلكه ذهن نویسنده، دانش و بینش او، دقت و مطالعه‌اش روی تو واسطه بین تو و ‌‌آینه می‌شوند. به همین خاطر بازتاب چهره تو در داستان مثل بازتاب چهره تو در آینه نیست. و این آینه را دستی مدام می‌گرداند تا با ضبط تكه هائی از وجود تو، از زوایای  متفاوت، كه دور از آینه هستند و كنار هم گذاشتن‌شان تصویری از تو نشان دهد به مراتب واقعی تر از آنچه در آینه است.

حافظ در شعری می نویسد:

روزگاری شد و كس چهره‌ی مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه كردار بیار.

 

رمان و داستان اگر از گفته حافظ مدد بگیریم بیشتر آینه كردارند تا آن كه آینه باشند. و همانطور كه حافظ با واسطه‌ی قدح و می ریخته شده در قدح، خود را یا مقصود را تماشا می كند، داستان هم با كمك ذهن و زبان نویسنده و لحن و زبان و شكلی كه برای آن كار انتخاب كرده، و پیش بینی حافظۀ مخاطب،‌ به چیزی مثل همان قدح حافظ تبدیل می‌شود كه كردار آینه را دارد.

با این توضیحات، متوجه می‌شویم چرا این قدح آینه‌كرداری که در سرزمین تبعید ساخته و پرداخته شده، چیزهائی را به ما نشان می‌دهد كه از نظر مضمونی با ادبیات داستانی در ایران متفاوت است. و نیز با ادبیات داستانی كشور میزبان. و البته باید گفت داستانهایی كه اینجا نوشته می شود و هم داستانهایی كه در وطن، همه كوشای یك هدف اند، و آن،‌ جستجوی هویت ماست. و اگر نطفۀ آغازین این جستجو را در ادبیات داستانی، در سیاحتنامه‌های نوشته شده در دوران مشروطه بگیریم، تاریخ  صد و چند ساله‌ای را در بر‌می‌گیرد که در مقایسه با تاریخ پیدایش رمان و داستان در غرب ( اروپا و آمریكا)‌ تاریخ بسیار كوتاهی است. و تا زمانی كه یك نقد علمی و درست از ادبیات قدیم ما در این راستا نشده، نمی توان هنوز آن شكل از روایت را كه در منظومه‌های روائی ما آمده است جزو ادبیات داستانی با تعریف مدرن آن آورد.

حالا اگر برگردیم به همین موضوع هویت و بازتاب آن در داستانهایمان، متوجه می شویم این موضوع چندان كم اهمیت نیست. زیرا تا وقتی این وجودی كه ایرانی نام دارد در زمینه‌‌های مختلف، جزئیات وجودی‌اش، شكل و مشخصه‌ی داستانی نیابد و شخصیتی داستانی پیدا نكند و بعد مورد ملاحظه و نقدی عالمانه قرار نگیرد بخشی از وجودش همواره در تاریكی خواهد ماند.
برای آن كه از وسیع شدن دامنه‌ی بحث بكاهم و آن را به عرصه‌های متعدد نكشانم كه در راه رسیدن ادبیات داستانی به این هدف یعنی شناسائی هویت ما چه موانعی وجود دارد كه می توان همه آنها را سرفصلهای گفتگو قرار داد، به یك نكته، یعنی فقط به مانعی كه سانسور برابر ادبیات داستانی و نویسنده گذاشته است می‌پردازم.

وقتی سانسور چه مستقیم و چه غیر مستقیم در جامعه اعمال قدرت می كند، فردیت در جامعه و در پی آن شخصیت داستانی، بیرنگ و پژمرده می شود. فردیت، خودش را در صدا و شخصیت فردی بازتاب می‌دهد. و شناسائی یك ملت از خودش از طریق همین صداها وشخصیتهای فردی است كه آغاز می شود. هرجا بعد از مشروطه در ادبیات ما به این فردیت و به این صداهای مستقل نزدیك شدیم تحول ایجاد كردیم. درادبیات داستانی پس از مشروطه كارهای دهخدا و جمال زاده  وهدایت یك تحول اند در زبان فارسی كه هدایت اوج آن است در داستان. و در شعر، نیمایوشچ است كه شعر معاصر را بنیاد می‌گذارد. بعد باز سانسور سیاسی و اجتماعی درجامعه است تا دوباره فروغ پیدا شود و فردیت خودش را به عنوان یك زن اعلام كند. تا پیش از فروغ ما چنین شعری زنانه در ادبیات فارسی و زبان فارسی نداشتیم  كه بگوید:

من خوشه های نارس گندم را

زیر پستانم می‌گیرم و شیر می دهم.

 

شعر فروغ با  تاكید روی جنسیت او یك تحول دیگر است.

از همان آ‎غاز شكلگیری ادبیات داستانی در جامعه ما،‌ سانسور یك مانع بزرگ برابر آن  بوده است. سانسور مستقیم و آشكار، سانسور سیاسی و مذهبی است. این دو قدرت باعث شده اند كه ادبیات داستانی همواره در تلاش آن باشد كه درهمان آغاز آفرینش برای دور زدن از آنها و خلاصی از زندانشان راه گریزی پیدا كند. انواع نشانه‌های سیاسی مثل: شب، روز، گل سرخ، دریا، كویر در شعر و بیانهای پیچیده و ناقصی كه تمام توان داستان و شعر را برای فقط گفتن یك مفهوم ساده كه بطور موقت چشم سانسورگران متوجه معنای آن نشود، به خود اختصاص  داده است، نشانه‌ها و زبانی كه بعد از مدتی هم سانسورگران و هم مردم سانسور شده به آن آشنائی پیدا می كنند و درادبیات داستانی و شعری ما فراوان است، همه حاصل و نتیجه‌ی حضور سانسور سیاسی و مذهبی در جامعه ماست. و همه‌ی اینها باعث می شود كه آینه كردار، در بخش مهمی از وظیفه‌ و یا خویشكاری‌اش كه پرداختن به بازتاب هویت ما و جستجو برای یافتن آن است ناتوان و عاجز شود. آیا اهمیت داشتن همین موضوع نیست كه  در طول این سالها ما هنوز به صادق هدایت و كارهای او برمی‌گردیم. نویسنده‌ای كه چه در كارهای داستانی و چاپ شده اش و چه در نامه‌های خصوصی اش كه بعد از مرگ او و طی همین سالهای اخیر چاپ شده اند هرگز به قدرت سانسور در هیچیک از اشكالش چه مستقیم و چه غیر مستقیم تن نداده است. منظور از سانسور بصورت غیر مستقیم، سانسور سیاسی و مذهبی است كه در طول قرون به صورت یك اخلاق و رفتار عمومی درآمده و به قاعده و قانونی عمومی تبدیل شده كه كسی جرات تخطی از آن را ندارد. و عدم رعایت آن توهین به مردم و مخالفت با شأن و شئون اخلاق عمومی تلقی می شود1

كافی است داستان علویه خانم هدایت و طلب آمرزش او را كه پر است از واژه‌هایی كه اصطلاحاً ما آنها را واژه های ركیك می نامیم، در جمعی بخوانیم تا متوجه شویم كه زبان صریح هدایت چقدر با اخلاق عمومی كه روی به پوشیدگی دارد، سازگار نیست.

حبس بیان اندیشه و تخیل هنرمند ایرانی در قالبهای تنگ دینی و قواعد و اخلاق عمومی و تكفیر شاعر و متفكر از طریق فرمان و منشورهای سیاسی ومذهبی در تاریخ ما ایرانیان زمانی بس طولانی دارد. و من در اینجا در شرح چگونگی رفتار شاعران و نویسندگانمان در برابر تهدیدات و اعمال فشارهای فراوان و گوناگون سیاسی ومذهبی، به دو نكته از زبان خودشان اشاره می كنم.

 

1-  سنت جریده رفتن به معنای تنها رفتن و به معنائی دیگر با احتیاط گام زدن  یا چه بسا یكبری راه رفتن از تنگی راه، چون دیوارهای اطراف تو بر تو فشار می‌آورند كه حافظ در شعری به آن اشاره  می كند.
2-  از پوستِ پوشیده بیرون آمدن
كه شیخ شهاب الدین سهرودی در ترجمۀ فارسی متنی از ابن سینا به آن اشارت دارد.

 

حافظ در بیتی ازغزلی در توضیح وضعیت رعب‌انگیز سانسور حاكم بر زمانهاش  و راه گریز از آن می‌نویسد:
جریده  رو كه گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر كه عمر عزیر بی بدل است[2]

و سهروردی در ترجمه متنی از این سینا برای رهائی هنرمند از زیرفشار قیود حاكم بر زمانه اش رهنمود به چگونه «از پوستِ پوشیده» بیرون آمدن می‌كند و جابجا شدن و بسیار نكته‌های دیگر تا حكایت آنروزها كند:

«ای برادران حقیقت، همچنان از پوستِ پوشیده بیرون آئید كه مار بیرون آید وهمچنان روید كه مور رود كه آواز پای شما كس نشنود و  برمثال كژدم باشید كه پیوسته سلاح شما پس پشت شما  بود كه شیطان از پس  برآید. و زهر خورید تا خوش زیید. مرگ را دوست دارید تا زنده مانید و پیوسته می‌پرید وهیچ آشیانه معین مگیرید كه همه مرغان را از آشیانه‌ها گیرند و اگر بال ندارید كه بپرید به زمین فروخزید چندان كه جای بدل كنید. و همچون شترمرغ باشید كه سنگهای گرم كرده فرو برد وچون كركس باشید كه استخوانهای سخت فروخورد و همچون سمندر باشید كه پیوسته میان آتش باشد تا فردا به شما گزندی نكند و همچون شب پره باشید كه به روزبیرون نیاید تا از دست خصمان ایمن باشید.(‌ مجموع آثار فارسی شیخ اشراق به  تصحیح ومقدمه دكتر سید حسین  نصر. تهران )

مطالعه تاریخ ادبیات زبان فارسی در دوره های مختلف، كه از قرن سوم هجری با ترجمه فارسی تفسیر طبری در نثر و اشعار رودكی آغاز می شود تا اكنون، نشان می دهد هرگاه در دوره‌هائی به بیان پاكیزه‌ای دست یافتیم، وقتی بوده است كه شاعر و یا نویسنده بی‌ترس از انواع سانسورهای رسمی و غیر رسمی نوشته است. البته همیشه استثناهائی در شعر مثل حافظ و چندتائی دیگر ییدا می شوند كه رندانه راهی برای نجات خود پیدا كنند. اما ما داریم از آن چیزی كه قاعده است سخن می‌گوئیم.

دورة شكوفائی نثر فارسی كه از اواخرقرن سوم هجری آغاز می‌شود و تا قرن هشتم دوام دارد، یك دوره‌ی چهارصد ساله‌ای را در برمیگیرد. در این دوره به یمن وجود حكومتهای نیمه مستقل در فلات گسترده‌ی ایران از سامانیان گرفته در خوارزم تا طاهریان در خراسان و صفاریان در سیستان، دیلیمیان یا دیالمه در مازندران، گرگان و ری و اصفهان، بعد غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان،‌ شاعران و نویسندگان با گریختن از جاهایی كه خطر دستگیریشان بود و پناه بردن به جاهائی دیگر كه متشرعین قشری و مستبد كمتر قدرت اعمال نظر داشتند نیمچه مفری پیدا می‌كردند در نوشتن كه حرف از دل بزنند.‌ گرچه خیلیها هم در همین زمانها از ترس تكفیر و آزار فقها فقط به سخن شفاهی اكتفا می‌كردند و آثار مكتوب خود می‌شستند و یا زیرخاك می‌كردند[3]. و چه بسا سنت مقامه نویسی باید از همین رفتار بیرون آمده باشد. زیرا دیگرانی كه یك قرن بعد از مولفان اصلی می‌آمدند، از گفته‌ها و نقلها‌ی آنها، وقتی می‌شد شمه‌ای از نقلهایشان مكتوب كرد، داستان می‌نوشتند. كه از این میان برای مثال به اسرار التوحید از مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر، شاعر و عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم می‌شود اشاره كرد، كه درقرن ششم توسط محمد بن منور بن ابی سعد بن ابی طاهر بن ابی سعید میهنی تالیف می‌شود، آنهم در میانه و پایان عصر سلجوقیان و پایان حكومت سلطان سنجر و نیز به مقامات یا مقالات شمس تبریزی.3 محمد گلندام، اولین جمع كننده اشعار حافظ، نیز در مقدمه‌ای كه بر دیوان حافظ نوشته از گفتگوئی سخن می‌راند كه بین او و حافظ گذشته. گفتگوئی كه نشان می‌دهد حافظ از ترس «غدر اهل عصر و ناراستی های روزگار» چندان مایل به جمع آوری و تنظیم اشعارش نیست.
ابوالفضل بیقهی هم در كتاب تاریخش اشاره ای دارد صریح بر همین ترسها و به نویسندگان هشدار می‌دهد كه:«احتیاط باید كردن نویسندگان را در هرچه نویسند كه از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد و نبشته  باز نتوان گردانید.» (ص 912 تاریخ بیهقی به تصحیح دكتر علی اكبر فیاض)
نكته دیگری را هم لازم است اینجا اشاره‌ای كنم و بگذرم كمبود نثر است در برابر انبوه شعر در تاریخ ادبیات ما. با توجه به معدود كتابهای نثری كه از همین دوره چهارصد ساله چون میراثی گرانبها برای ما باقیمانده است آیا نمی‌توان گفت عاملی كه سبب شده سانسور نتواند نثر را تحمل كند صراحت ذاتی بیشتر نثر در مقایسه با شعر و خویشكاری نویسنده در جستجو برای كشف و بیان واقعیت بوده است؟
برای مثال به تاریخ ببهقی و سفرنامه ناصرخسرو كه با‌ چند سال فاصله ازهم نوشته شده نگاه كنیم. زبان این دو متن تمام در خدمت شرح رویدادها و ثبت منصفانه و دور از غرض واقعیتهاست. به زبان بیقهی او در تلاش آن است كه «گرد زوایا وخبایا( جاهای پنهان)» برگردد تا«هیچ چیز از احوال پوشیده نماند». عاقبت این دو نویسنده هم برهمگان معلوم است.

از بیش از سی مجلد تاریخ بیقهی همین ده مجلدی كه به تاریخ سلطنت امیر مسعود پرداخته باقیمانده است. خود او هم بعد از گذراندن سالهائی از عمرش در زندان و حبس در قلعه، گوشه گیری اختیار کرد. و ناصرخسرو به یمگان ‌گریخت و آنجا پناه  گرفت.

كافی است همین دو اثر با دقت خوانده شود و در حقایق ثبت شده در آنها تامل و تفكر شود تا بدانیم اگر تیغ حبس و تكفیر بالای سر نویسنده این سرزمین نبود و ما از این نمونه‌ها بیشتر داشتیم، درجه آگاهی و معرفت درست بر خودمان چه اندازه بالاتر بود. و آیا این باعث نمی‌شد كه ما خودمان را وجهل‌مان را بطورمدام در ادوار مختلف تاریخی به یك شكل تكرار نكنیم؟  
زبان فارسی هرگاه خواسته از زیر یوغ سانسور، خواه سانسور حكومتی، خواه اخلاق عمومی بگریزد كه برای هر كار و هر حرفی مرزهای اخلاقی و مقدس گذاشته است، به هزل و طنز پناه برده است. رباعی‌های مهستی گنجوی، شاعرة عصرسلجوقیان و بعد اشعار و طنزهای عبید زاكانی، شاعر همعصر حافظ، و بعد در مشروطه اشعار یغمای جندقی، دهخدا و بعد ایرج میرزا، نمونه هایی از این تلاشهایند.

در جامعه ما هنوز هم سخن گفتن و نوشتن از رابطه جنسی بین زن و مرد ممنوع است و صحبت از آن به صورت عمومی حکم تابو را دارد. همین سانسور عمومی که در مقایسه با سانسورهای دیگر اجتماعی و سیاسی شاید به نظر خیلیها مهم نباشد، باعث شده که ما در ادبیاتمان کمتر واقعیت گرایانه و تحلیلگرانه به این موضوع  بپردازیم. آیا همین نکته نمی‌تواند پاسخی باشد برای این پرسش که چرا در ادبیاتمان ما هنوز کاری مثل سرخ و سیاه استاندال و مادام بواری فلوبر و آنا کارنینای تولستوی نداریم، با اینکه از آفرینش این آثار در جوامع اروپائی بیش از دویست سال است که می‌گذرد؟

بحث بر استعداد یا بی‌استعدادی نویسندگان ما نیست. بحث بر سانسوری پنهانی است که در جامعه ماست. سخن گفتن بی‌پرده و مستقیم از این رابطه به یک مقوله ممنوع تبدیل است. مقوله‌ای که با دیگر معضلات سیاسی و اجتماعی جامعه ما در طول تاریخ به هم گره خورده است.

با توجه به این گفته‌ها می‌توان گفت كه ادبیات ایران در تبعید به دلیل آن كه تبر سانسور را بالای سرش ندارد می‌تواند نقش با اهمیتی در تاریخ  ادبیات ما بازی كند. یعنی بازگرداندن زبان به سرچشمه‌های روشن و زلالش. و زدودن همه‌ی آن پیچیدگیها و نارسایهای تصنعی و تحمیلی كه سانسور دولتی و مذهبی و اخلاق عمومی به آن تحمیل كرده است. البته اینحرف بدان معنا نیست كه این مشكل در كوتاه مدت حل می‌شود. یا ما باید از این پس به هر متنی كه عاری از اندیشه و تخیل است تنها به دلیل صراحت بكاررفته در آن، اعتبار ادبی بدهیم و عرقریزی روح در كار آفرینش یك داستان یا شعر خوب نادیده گرفته شود.
این دیگر برای همه ما روشن است و بارها گفته شده كه استبداد دیر پا در جامعه‌ی ما و قواعد و قوانین اخلاق عمومی در فرهنگ ما ایرانیان كه نقشی به مراتب پیچیده تر از سانسورهای رسمی دارد و تبدیل به وجدان عمومی شده  بسادگی دست از سر ما برنمی دارد و ما را به این زودیها رها نمی‌كند. ولی با مطالعه دقیق كارهائی كه در طول این بیست ساله‌ی اخیر در تبعید خلق شده، چه درعرصه شعر و چه در عرصه داستان و رمان و نقد نویسی، و جداكردن سره از ناسره، می توان گفت ما به این موضوع  شناخت پیدا كرده ایم و همین بسیار امید آفرین است.

دوم نوامبر 2007



1- اكبر سردوزآمي،داستان نويس،در داستان بلند وشعرگونه‌اش: «برادرم جادوگر بود كه درسال 1992 در سوئد چاپ كرد، با اشاره به همين ترسهاي نويسنده از سانسورهاي غيررسمي، با زباني تند  وصريح كه تنها در تبعيد امكان بكارگيري و چاپ آن است، مي‌نويسد:‌ مي‌ترسي بنويسي جاكش؟ مي‌ترسي از جاكشا بنويسي؟ مي‌ترسي باهات چپ بيفتن؟ ميترسي خونه و زندگيتو از دس بدي؟ مي‌ترسي گربه‌تو ازت بگيرن و اين لقمه نوني كه كمون بهت مي‌ده راحت از گلوت پائين نره؟ چرا اين چيزائي رو كه بهت مي‌گم نمي‌نويسي ديوث؟ چرا همون تاريخ  گوزِ گوزِ گوزِ ننوشتي؟ اينجا نشستي تا داستان‌سازاي جاكش جاي داستان نويسيتو بگيرن؟ تو كه چيزي نداري از دس بدي جز كلمة‌ جاكش.(‌ص102)‌

2- مولوی هم در دیوان شمس از این گریزها برابر سانسور، نکته‌های  فراوان دارد. برای نمونه در این غزل:

رو تُرش کن که همه رو ترشانند اینجا

کور شو تا نخوری از کف هر کور، عصا

لنگ رو چون که درین کوی همه لنگانند

لته بر پای بپیچ و کژومژ کن سر و پا

زعفران بر رخ خود مال اگر مه روئی

روی خوب از بنمائی، بخوری زخم قفا

دیوان شمس ص 112

3- نمونه اش فرار مهاجرت يا فرار بوعلي سيناست از بخارا در اواخر حكومت سامانيان و رفتن به منطقه خوازرمشاهيان در آن وقت و از ترس سلطه ونفوذ سلطان محمود كه پادشاهي سني و قشري مذهب ومتعصب بود از آنجا رفتن به ري و گرگان براي پيوستن به درگاه شمس المعالي قابوس كه دوستدار هنر و عرفان بود. و گفته‌اند كه در حمله سلطان محمود به  اصفهان، حدود چهل كتاب از ابن سينا نابود شده است. اينها كتابهائي  بودند كه به قول او آن را براي خواص نوشته بود، و از كارهاي ديگرش كه آنها را حكمت عامه مي‌ناميد متفاوت بود.( با استفاده از متن سخنراني غلامحسين ديناني. روزنامه شرق شماره 922 )  

4- يكي ديگر مقالات و اشعار و نكته‌هائي است كه منسوب مي‌كنند به شمس تبريزي. دكتر محمد علي موحد در مقدمه‌اي كه  بر مقدمه اي كه بر گزيده‌ي مقالات شمس نوشته درباره سنت مقامه نويسي مي‌نويسد: رسم چنان بود كه شاگردان ومريدان در مجلسها  از سخنان مشايخ و پيران يادداشت برمي‌داشتند ومقالات شمس مجموعه‌ي چنين يادداشتهائي است.( انتشارت شمس. تهران.1373)