 |
جمعه ۱۴ تير ۱۳۸۷ - ۴ ژوئيه ۲۰۰۸
|
|
|
شعر ۲۱
یک سال است که رفته ای....
خنده ات را از قاب
بر می دارم
و در آینه می نشانم.
آهسته بیرون می
آیی
کت و شلوار قهوه
ای ات را می پوشی
ماه را از سه کنج
آسمان
بر می داری
و به جای گردی صورتت
می نشانی
برف را از زمین
بر می داری
و به جای مخمل گیسوانت
می نشانی
خورشید اما
خودش می آید
تا در سینه ات بتپد.
دو شاخه از درخت
می گیری
به جای دست هایت
و دو تنه
به جای پاهایت
می خندی
- « دیگر گریه نکن
دیدی آمدم بابا...»
و دست می کشی بر
سرم.
نطفه طوفان در گلویم
ودریا بر گونه هام
نگاهت می کنم
- «بابا !
باز هم فریبم دادی
آمدی
اما
چرا دستت
گرمم نمی کند؟»
مهدی خطیبی
دوم اردی بهشت 1387
تهران
www.mehdikhatibi.blogfa.com
khatibi_mehdi@yahoo.com
|
|
|
| |