5
آیتالله منتظری در این باره میگوید:
یک روز، آقای ریشهری (آنوقت که وزیر اطلاعات
بود) آمده بود اینجا. گفت: «من الان منزل آقای گلپایگانی بودهام. این مطلب را به
آقای گلپایگانی گفتهام، به شما هم میگویم: آقای شریعتمداری همین دو سه روز رفتنی
است. مبادا عکسالعملی از خودتان نشان بدهید.» در حقیقت، آمده بود تهدید کند. من
به او گفتم: «بالاخره آقای شریعتمداری یک مرجع است که تعداد زیادی از تُرکها به
ایشان علاقه دارند. من اگر جای امام بودم، در صورتی که آقای شریعتمداری فوت میشد،
در مسجد اعظم یک فاتحه برای او میگذاشتم. با اینکار، مردم خوشحال میشدند و
احساس میکردند که مسائل شخصی در کار نیست. بهنظر من، فاتحه گرفتن برای ایشان یک
کار عقلایی است.» گفت: «این نظر شما را به بالا بگویم؟» گفتم: «بگو.» این قضیه
تمام شد. آقای ریشهری رفت. بعد هم آقای شریعتمداری از دنیا رفت. جنازۀ او را که
شبانه آورده بودند، آقای حاج آقا رضا صدر خواسته بود بر او نماز بخواند، نگذاشته
بودند. بعد از چند روز من رفتم جماران. دیدم آقای شیخ حسن صانعی و احمد آقا این
مطلب را دست گرفتهاند که: «بله، منتظری میگوید امام برای شریعتمداری فاتحه
بگذارد!» و اینکار را مسخره میکردند! تا اینکه یک شب که ما با امام جلسه
داشتیم، در آن جلسه همۀ مسؤلین، آقای هاشمی، آقای خامنهای، آقای موسوی اردبیلی،
آقای موسوی نخستوزیر و احمد آقا هم بودند. در ضمن صحبتها، من این مطلب را به
امام گفتم که: «چه اشکال داشت طبق وصیت آقای شریعتمداری که به آقای صدر گفته بودند
تو بر من نماز بخوان، در آن نیمهشب اجازه میدادند آقای صدر بر آقای شریعتمداری
نماز بخواند؟ این به کجای انقلاب لطمه میزد؟ ولی حالا که نگذاشتهاید، آقای صدر
همۀ این جریانات و جریان بازداشتش را در یک جزوۀ هفتاد هشتاد صفحهای نوشته است؛
خیلی هم محترمانه نوشته؛ به کسی هم توهین نکرده است. اما این نوشته در تاریخ میماند
و بعد در آینده، حضرتعالی را محکوم میکنند، میگویند آقای خمینی نگذاشت به یک
نفر مرجعی که رقیبش بود، نماز بخوانند.»[1]
وقتی
من این حرف را زدم، امام ناراحت شدند و جملۀ تندی به آقای شریعتمداری گفتند.
آقای منتظری در حضور آقای صدر گفته
بود که آقای خمینی گفت: «مگر شریعتمداری به نماز عقیده داشت؟!»
آقای خمینی مشابه همان جملهای را
گفته بود که وقتی حضرت علی(ع) در کوفه هنگام نماز به شهادت رسید، برخی در شام
گفتند: «علی در مسجد چهکار میکرد؟ مگر علی نماز میخواند؟!»
مرحوم حضرت آیتالله حاج سید رضا صدر
تفصیل ماجرا را در سال 1365، در جزوهای به نام در زندان ولایت فقیه، نوشته و
منتشر کردند که قسمتهایی از آن در اینجا آورده میشود:
عیادت از آیتالله العظمی شریعتمداری
دیدگان دوراندیش و روشنبین بیمار
رویِهم بود، ولی به خواب نرفته بود؛ شاید دیگر نمیخواست جهان و جهانیان را
ببیند!
آقای سید جواد حائری برادر را صدا زد
و گفت: «آقای صدر آمدهاند...»
دیدگانش باز شد و با لبخند شیرینی که
ویژۀ حضرتش بود، سلام مرا پاسخ داد. مبلی که در گوشۀ اتاق قرار داشت به کنار تخت
کشیده شد. بر آن نشستم. از عیادت کردن من خشنود شد، چون غریب بود و ارادتمندان و
دوستانش از عیادتش ممنوع بودند؛ با آنکه عیادت مریض در اسلام محمدی مستحب است و
از سنن اکیدۀ این دین است.
چرا چنین کردند؟ چرا عیادتش را ممنوع
ساختند؟ اگر مردم از او عیادت میکردند، چه میشد؟ او که قدرت بر سخن نداشت... چرا
نگذاشتند پسرش در دقایق واپسین عمر پدر، چند گلمهای با پدر سخن بگوید؟ اگر این
پسر با این پدر سخن میگفت، چه میشد؟ آیا این عدل اسلامی است؟
سخنم را با بیمار معظم چنین آغاز کردم: «اجازه
بدهید هفت سورۀ حمد برای شفای شما بخوانم.» و «حمد»ها را خواندم، ولی از شفا اثری
ندیدم و معجزهای لازم بود که از دست من و امثال من ساخته نیست. سورههای حمد که
به پایان رسید، با چهرهای گشاده، به من اظهار مهر کرد و فرمود: «خیلی ممنونم.»
بدین بسنده نکرد و گفت: «خیلی مرحمت فرمودید.» آنگاه سخن از سفر درمانی به اروپا
با نزدیکان ایشان به میان آمد. معلوم شد رهبر موافقت نکرده است.
چرا؟! اگر میرفت به اروپا، چه میشد؟ او دیگر
تاب و توان مصاحبه و ملاقات نداشت.
از سنن اسلام محمدی است که عیادتکننده نزد
بیمار کمتر بماند، مگر آنکه بیمار خودش بخواهد ملاقات طول بکشد، ولی پزشکان
اجازه نمیدهند که کسی در سی.سی.یو از بیمار ملاقات کند، چون به سود بیمار نیست.
پس با طولانی شدن ملاقات صد در صد موافقت نداشتند.
بر سر دوراهی قرار داشتم: از نظری، بیمار معظم
دوست میداشت نزدش بمانم، ولی بیماری او چنین اجازهای نمیداد.
بههرحال، مصلحت را بر عواطف ترجیح دادم و
برخاستم از نزد بیمار بیرون شدم و دیگر برای همیشه او را ندیدم.
جلوگیری از معالجه
سالها بود که حضرتش را ندیده بودم. او در خانهاش
زندانی شده بود و کسی حق ملاقات با وی را نداشت و اگر از کوچهاش میگذشت،
دیوارهایش سر میشکست.
او
در زمان خود، پناه بیپناهان بود و امید امیدواران. چه بسیار زندانی را از زندان
نجات داد! چه تیرهبختانی را سفیدبخت ساخت!
پس از زندانی شدن، قائممقامی نداشت و پناهی
برای بیپناهان در کار نبود. گاه، پناه خاندان و بستگانش من بودم و من قدرتی
نداشتم تا پناه آنان بشوم. وای بهحال مردمی که بیپناهی پناه آنان بشود!
برای نجاش از زندان بسیار کوشیدم.
نخست، بهوسیلۀ آقای موسوی اردبیلی، به هبر
انقلاب پیام دادم که: «من آمادۀ حل این مشکل هستم. نظرتان را بگویید.»
سپس، پیامهای من بهوسیلۀ آقای سید محمد صادق
لواسانی بود. این مرد پیامهای مرا با خوشرویی استقبال میکرد و میرسانید و پاسخ
میآورد، ولی نتوانستم برای رهایی آن مرد بزرگ کاری کنم. تقدیر با تدبیر هماهنگ
نبود و کوشش ثمر نداد.
یک سال پیش، دکتر باهر بیماری کلیه راست را
تشخیص داده بود و اگر در همان موقع، آوردن بیمار به تهران مجاز بود و یا بردنش به
خارج از کشور ازاد بود، از رشد و نموّ بیماری جلوگیری میشد و شاید چند سالی بر
عمرش افزوده میگشت. ولی نه تهرانش آوردند و نه به خارج از کشورش بردند! چرا؟!
پس از گذشت یک سال، بیماری سخت شد و درد دل شدید
بیمار را آزار میداد.
با کوشش بسیار و التماسهای بیشمار، به تهران
آورده شد؛ ولی نوشدارو بهوقت نرسید.
پیروزی ویرانگران
ندانستم زیست بیمار گرانقدر در بیمارستان چهقدر
طول کشید. حضرتش را که به بیمارستان بردند، دارندگان پاس [پاسداران] در حضور او،
تلفن را از اتاقش برداشته و بیرون بردند! چرا؟!
«بیمار حق تلفن زدن به کسی را ندارد! زندانی
نبایستی با کسی سخن گوید!»
ایا سفارش حضرت علی (ع) را در بارۀ قاتلش که
زندانی بود فراموش کردند؟ ایا تصرف در مال کسی را بدون اجازۀ صاحبش جائز میدانستند؟!
اسلام محمدی چنین اجازهای را نمیدهد.
بستری شدن او در بیمارستان برای پزشکان سرفرازی
و برای پرستاران دلخوشی بود. همگی ارزوی بهبودی او را داشتند، ولی کدام ارزومندی
به ارزوی خود رسید؟! ارادتمندان میرفتند در پشت در و دیوار بیمارستان و یا در
کنار آسانسور مینشستند تا شاید لحظهای او را ببینند.
او سازنده بود و آیندهنگر و سازندگان در جامعههای
عقبافتاده، در زمان حیات خود، خیری نمیبینند و این جهان از پاداش آنها ناتوان
است و موفقیّت از آن ویرانگران است!...
جلوگیری از تشییع جنازه
شام پنجشنبه 23 رجب (1406) بود. میخواستم برای
نماز شام و خفتن، وضو بسازم که خبر آوردند: «آن مرد بزرگ این جهان را بدرود گفت»
وَه،
چه مرگ مقدسی! در شب جمعه! در ماه رجب! پس از بیماری دردناک! پس از زندان طولانی!
آنهم در ولایت غربت! و در حال غربت!
نمازهای
دوگانه را بهر یگانه بهجا آوردم و به سوی بیمارستان رهسپار شدم.
بیمارستان مهراد در خیابان میرعماد قرار دارد و
از خیابانهای فرعی جنوبی ـ شمالی تهران میباشد. کسانی را دیدم که برای تشییع
امده بودند، ولی درب بیمارستان را بهروی آنها بسته بودند. آنها هم اتومبیلهای
خود را در خیابان پارک کرده و خود در پیادهرو، با غمی آلوده به خاموشی، در انتظار
بهسر میبُردند.
چرا درب بیمارستان را بهروی تشییعکنندگان بسته
بودند؟ مگر تشییع از مؤمن سید غریب در اسلام حرام است؟!
از نخستین درب بیمارستان گذشتم. دومین درب بهروی
من بسته شد! درد پای من اجازۀ ایستادن پشت در را نمیداد. دوستان صندلی آوردند. بر
آن نشستم. نشستن من در آنجا، انعکاس خوبی برای آنها نداشت. اصرار مردم هم برای
بازکردن در بر ان افزدوه شد. سرانجام در را باز کردند و من به درون شدم.
سکوتی آمیخته به اندوه پزشکان و پرستاران و
کارمندان را فراگرفته بود. در این هنگام، ضجهای همگانی از خیابان بلند شد و سکوت
شکست. بانویی از این خاندان آمده بود و میگریست و خانمها هم با او هماهنگی میکردند.
در را باز کردند و آن بانو به درون آمد.
دیری نپایید که خبر یافتم میخواهند جنازه را از
درب مخفی بیمارستان بهوسیلۀ آمبولانس خارج کنند و مشایعین را در برابر عملی انجامشده
قرار دهند و چنین کردند!
چرا؟! مگر تشییع در اسلام گناه است؟! آنهم
جنازۀ الم! سید! پسر فاطمه؟! جنازۀ زندانیان و اعدامیان را به بستگان تحویل میدهند،
ولی این جنازه استثنائی بود!
آمبولانس با سرعت شدید، یهسوی قم بهراه افتاد
و ما هم در پی جنازه روان شدیم. ماشین ما سرعتی نداشت، در نتیجه، از آمبولانس عقب
افتادیم و ندانستیم جنازه را کجا بردند.
فرمان هجدهمادّهای
نمیدانم
این فرمان هجدهمادّهای از سوی چهکسی صادر شده بود:
1. جنازۀ شریعتمداری به بازماندگانش تحویل نشود!
2. از جنازهاش تشییع نشود!
3. به وصیت او عمل نشود!
4. در حسینیهاش غسل داده نشود!
5. سید رضا صدر بر او نماز نخواند!
6. در حرم قم دفن نشود!
7. در حسینیهاش دفن نشود!
8. از اقامۀ عزا و مجالس ختم برای او ممانعت شود!
9. اگر کسی برای او اقامۀ عزا کرد، زندانی شود!
10. کسی که روز وفات امام هفتم (ع)، پیراهن سیاه بر تن
داشت، دستگیر گردد!
11. سید رضا صدر که برای تسلیت مصیبتزدگان رفته، زندانی
شود!
12. پسر شریعتمداری در دم مرگ پدر، حق سخن با پدر ندارد!
13. تلگرافهای تسلیت به مخاطبین نرسد!
14. کسی حق ندارد به خانۀ مصیبتزدگان برود!
15. مجلس هفت و چهل نبایستی برای او تشکیل شود!
16. صدای گریه نبایستی از خانهاش بلند شود!
17. روضهخوانی نباید برای مصیبتزدگان
روضه بخواند!
18. مصیبتزدگان اگر نزد کسی شکایت
کنند، ضدانقلاب خواهند بود!
آیا
این فرمان صد در صد مطابق اسلام است؟!
غسل غریبانه
نیمههای
شب بود که به قم رسیدیم. یکسره به خانۀ بیصاحب رفتیم. خبر دادند جنازه را
آمبولانس به غسالخانۀ بهشت معصومه برده تا در آنجا غسل دهند و گفتهاند: «نباید
سید رضا صدر بر آن نماز بخواند!»
آقای
امامی که از داماد گذشتهف فرزند بهحق آن مرد بزرگ بهحساب میامد، پیشنهاد کرد:
«به آقای گلپایگانی تلفن کنید تا وساطت کند و به وصیت عمل شود و شما بر جنازه نماز
بخوانید.»
گفتم:
«کار صحیحی نیست. اینکار ممکن است برای آقای گلپایگانی ناراحتی ایجاد کند.»
باری،
با کسانی که از بستگان و نزدیکان متوفی برای شرکت در مراسمف از تهران آمده بودند،
بهسوی بهشت معصومه رهسپار شدیم.
باران
بند آمده بود و هوا کمی رطوبت داشت و ماه تازه میخواست نیمرخی از خود نشان دهد و
تماشاچی باشد؛ چون بیدار بود و کسانی که صلاحیّت برای تماشا داشتند، همگی در خواب
بودند!
بهشت
معصومه در کنار راه تهران ـ قم قرار دارد و مسافری که از قم به تهران میرود، در
دست راست خود آن را میبیند.
سرِ
دوراهی رسیدیم که بهسوی راست منحرف شده، به بهشت معصومه وارد شویم. دارندگان پاس
راه را بر ما سدّ کردند و نگذاشتند بدانجا برویم! چرا؟! اگر چند تن انگشتشمار در
پشت دیوار غسالخانه، در آن تاریکی شب، به انتظار جنازه میایستادند، چه میشد؟!
در
این هنگام، ماشین بنز 600 بینُمرهای رسید و بهسوی بهشت معصومه دوید و از رفتن
آن جلوگیری نشد.
ما
بنز نداشتیم!
اندی
گفتوگو شد و مذاکراتی بهوقوع پیوست و نتیجه نداد و ممانعت برداشته نشد.
سرانجام،
به ما چنین گفتند: «ما جنازه را غسل داده، به منزل میاوریم.»
و
ما رفتیم، ولی آنان چنان نکردند.
آیا
در اسلام، دروغ جائز است؟! آیا هتک مسلمان رواست؟!
مصادرۀ نماز
جنازه
غسل داده میشود و به آقای امامی پیشنهاد میشود که بر جنازه نماز بخواند.
او
نمیپذیرد و میگوید: «برحسب وصیت، آقای صدر بایستی نماز بخوانند.»
میگویند:
«او نبایستی نماز بخواند و اگر تو نماز نخوانی، کس دیگر را میگوییم نماز بخواند!»
سرانجام،
آقای امامی نماز میخواند.
مصادرۀ
اموال را شنیده بودیم، اما مصادرۀ نماز را ندیده بودیم؛ مصادرۀ وصیت را نیز نشنیده
بودیم، ولی به چشم خود دیدیم!
نماز
میّت در اسلام محمدی، بایستی بااجازۀ ولی میّت باشد، اگر وصیت در کار نباشد. در
صورت وصیتف بایستی بدان عمل شود، چون اجرای آن واجب است.
تدفین شبانه
جنازه
را پس از غسل، به قبرستان ابوحسین میبرند و در غرفهای که دو روز پیش از مرگ
تعیین شده، به خاک میسپارند.
اگر
جنازه را در آن تاریکی شب، به بازماندگان تحویل میدادند، چه میشد؟!
جنازۀ
شهید ما ـ مرحوم سید محمد باقر صدر ـ را صدام پس از اعدام، به بستگان تحویل داد.
حضرت
صادق (ع) بر جنازۀ عمویش، زید، که بر سر دار بود، نماز خواند و بنیاُمیّه از
نمازش جلوگیری نکردند.
در
آن شب که شب جمعه بود، مردم بسیاری نماز لیله الدفت خواندند و در شب شنبه نیز، از
نظر احتیاط که شاید دفن پس از سپیدهدم باشد.
[1]. هفتهنامۀ شما، شمارۀ
287، پنجشنبه 16 آبان 1381، ص 8.